رقصم گرفته بود
مثل درختکی در باد
آنجا کسی نبود
غیر از من و خیال و تنهایی
رقصم گرفته بود
پیرانه سر، دیوانه وار
تنها... تنها... رقصیدم...

غمگین شدم...

کاروانی از دور می آمد. صبا کاروانسالار بود...
صبا که مُرد... کاروانی ها می رفتند و می خواندند: بگرییم خون که ناگه صبا رفت...
نیما که رفت شعر نو بی پدر شد... صبا که رفت... دل موسیقی شکست...